post

تنهابرای تو
هیچ گـاه فکــر نمی کـردم
فاصـله بینمــان آنقــدر زیـاد شـود کـه...
تـو بی خـــیـال زنـدگی کنــی
...
و مــن
با خیــالـت ،
بـی خیــال زندگــی شــوم
!!!

خاطره یعنی ، یک سکوت ناگهانی
درمیان خنده های بلند ...
نــــــــــــه هوا سرد نیست... سرمای کلامت، دیوانه ام میکند بی رحم ! شوق نگاهم را ندیدی؟ تمام من به شوق دیدنت، پر میکشید ولی … همان نگاه بی تفاوتتــــــــ برای زمین گیر شدنم کافی بـــــــــــــود

هر کسی برای خودش خیابانی دارد…
کوچه ای…
کافی شاپی..
و شاید عطری…
که بعد از سالها… خاطراتش گلویش را چنگ میزند!

مرا میان بازوانت مومیایی کن
شاید ... هزار سال بعد
باستان شناس کنجکاوی از عاشقانه های دستانت
رمز گشایی کند ...!

تنهایی یعنی….
این همه اغوش برات بازه
اماتوهمنو میخوای که بهت پشت کرده….

خدایا!!
این بند دل آدم کجاست؟
که گاهی با
یک اسم
یا حضور یک نفر
و یا با یک لبخند "پاره" میشود...

گاهی...
آنقدر دلــــم هوایت را میکند؛
که شک میکنم
به اینکه این دل مال مــــن است؛
یا "تــــــو"

هیچــ میدانی ... ،
جــزئیاتــــ چشـمــ هایتــ،
کـــلیاتــــ زندگـی منــ استــ...!!!؟
پیرمرد همسایه ما فقط آلزایمر داشت؛
دیروز بیخودی شلوغش کرده بودند...
او فقط فراموش کرده بود
که از خواب بیدار شود!!

مـــن
این چشم های بی تو را
به کجای این شهر بدوزم...
که هنوز نرفتـــه باشی ؟؟؟

هر روز عاشقانـﮧ تر مـﮯ نویسم
تا تمام مردمان این سرزمین
تب ڪنند!
در حسـرت داشتن معشوقـﮧاﮯ
شبیـﮧ"تـ ـو"

دستهایـــــم خالی انـــــد …
جـــــایِ خالـــــیِ دستهـــــایِ تـــــو را ...
هیچ کـَــــس برایـــــم پُـــــر نمیکنـــــد ….!!!
راستـــــ میگفتـــــ شاملـــــو :
دستهـــــایِ خالـــــی را بایـــــد بـــــر ســـــر کوبیـــــد …...!


لاف مي زنم فراموشت كرده ام
هنوز تكه اي از عشق ات را نگه داشته ام
قلبم كه درد مي گيرد
زير زبانم مي گذارمش...

چقدر سخته دلتنگ کسی بشی که بهش قول دادی دیگه مزاحمش نشی!

تو را به لبخند ها میسپارم...
هرچند خودم مهمان بغض های بی دلیلم ...

من گمان میکردم
رفتنت ممکن نیست
رفتنت ممکن شد!!
باورش ممکن نیست...