به یادم باش ...
آنگاه که دوست میداری کسی به یادت باشد،
به یاد من باش که همواره به یادت هستم.
(از طرف بهترین دوست تو خدا/سوره بقره،آیه152)
تنهابرای تو
آنگاه که دوست میداری کسی به یادت باشد،
به یاد من باش که همواره به یادت هستم.
(از طرف بهترین دوست تو خدا/سوره بقره،آیه152)
بودنت هدیه ایست برای قلب کوچکم؛آرزوی من شادی قلب دریایی توست...

هرگز به دنبال کسی نباش که بتوانی با آن زندگی کنی
؛به دنبال کسی باش که نتوانی بدون آن زندگی کنی...

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست
از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست


قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود با
خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو
را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم

میان ماندن و نماندن
فاصله تنها یک حرف ساده بود
از قول من
به باران بی امان بگو :
دل اگر دل باشد ،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد...

گذشته در چشمانم مانده است
عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است
چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی
صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم
که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست
قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها!
یک طرف پنجره ها!
در همه آوازها! حرف آخر زیباست!
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
یک روز زندگیت مثل من مباد
تقدیم به سفیدی چشم سیاه تو
ای خانه ام خراب نخستین نگاه تو
صدبارگفته بودم واین بار آخر است
تکرار اثرنکرده که تکرار اخر است
یک شب نشد که بامن بیچاره سر کنی
با یک نگاه داغ مرا تازه تر کنی
ای آشنای از همه عالم غریب تر
با دشمنان هم ازمن عاشق عجیب تر
ای عشق در نگاه توتکرار اشتباه
عاشق شدن به تو اسان ترین گناه
طوفان زهر کاین بلا بس نمی کنی
تندیس نازوکبوریا بس نمیکنی
حالا که خوب بر خر شیطان سواره ای
بارفتن این پیاده ببینم چه کاره ای؟
من می روم که خواب تو اسوده تر شود
دستت به خون ناحقی الوده تر شود
تا باورت شود که همه هستی منی
وقتی تورا نداشته باشم چه بودنی
من را به گور خاطره ها بسپر و برو
این حجم زهر را به خدا بسپر و برو
فردا هم از کنار مزارم گذر نکن
در زیر خاک جسم مرا در به در نکن
بدرود ای همیشه بهار،ای همیشه شاد
یک روز زندگیت مثل من مباد
بار دگر نامه ی تو باز شد
مستی ام از نامه ات آغاز شد
نام خدا زیور آن نامه بود
من چه بگویم که چه هنگامه بود
بوسه زدم سطر به سطر تو را
را عطر تو تا که ببویم همه
سطر به سطرش همه دلدادگیست
عطر جوانمردی و آزادگیست
عطر تو در نامه چه ها میکند
غارت جان و دل ما میکند
از غم خود جان مرا کاستی
بار دگر حال مرا خواستی
بی تو چه گویم که مرا حال نیست
مرغ دلم بی تو سبکبال نیست
هر چه که خواندم دل تو تنگ بود
حال من و حال تو همرنگ بود
بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و باز آمدن از یاد رفت
هر که سر انگشت به در میزند
جان و دلم بهر تو پر میزند
بی تو مرا روز طلایی نبود
فاجعه بود این که جدایی نبود
چون به نگه نقش تو تصویر شد
اشک من از شوق سرازیر شد
اشک کجا گریه ی باران کجا
باده کجا نامه ی یاران کجا
بر سر هر واژه که کاوش کند
عطر تو از نامه تراوش کند
عکس تو و نامه ی تو دیدنیست
بوسه ز نقش لب تو چیدنیست
هر چه نوشتی همه بوی تو داشت
بر دل من مژده ز سوی تو داشت
هر سخنت چون سخن یوسف است
بوی خوش پیرهن یوسف است
من ز غمت خسته ی کنعانی ام
بی تو گرفتار پریشانی ام
مهر تو چون باد بهاری بود
در دل من مهر تو جاری بود
نامه به من عشق سفر می دهد
از سر کوی تو گذر میدهد
نامه ی تو باده ی مرد افکنست
هر سخنت آفت هوش منست
جان و دلم مست جنون می شود
تشنگی ام بر تو فزون میشود
نامه ی تو گر چه خوش و دلکشست
در دل هر واژه گل آتشست
حرف به حرف تو به هرنامه یی
خواندم و دیدم که چه هنگامه یی
نامه ی تو قاصد دنیای عشق
بر دلم آموخت الفبای عشق
هر الفش قد مرا راست کرد
با دل من هر چه دلش خواست کرد
از لب تو بوسه گرفتم بسی
نامه نبوسیده به جز من کسی
نوشتی دل من پر گرفت
آتش عشق تو به دل در گرفت
دال تو بر دل غم دوری نهاد
صاد تو دل را به صبوری نهاد
سین تو سرمایه سود منست
سین همه ی بود و نبود منست
شین تو در خاطره شوق آورد
هرگز چشمانت را برای کسی که معنی چشم هایت را نمی فهمد گریان نکن... .
